تبلیغات
علمی -آموزشی مظفرکریمی - مطالب ادبی

زندگی به قلم وودی آلن به همراه پرتره های زیبا

در زندگی بعدی من میخواهم در جهت معکوس زندگی کنم !
با مردن شروع میکنی و میبینی که همه چیز خیلی عجیب است...
سپس بیدار میشوی و میبینی که در خانه سالمندان هستی!





نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 16 اسفند 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

چرا وقتی عصبانی هستیم داد می زنیم؟


استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

 

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اسفند 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

جملات پنـد آموز پـشت كامیـونی

بعضی از راننده های کامیون جمله های جالبی مینویسن پشت ماشیناشون ! حالا یا جنبه طنز داره
یا جمله های فلسفی و ادبیاته یا عاشقانه است یا … بهر حال زیباست و ارزش خوندن داره ...

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 15 اسفند 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

به آرامی آغاز به مردن میکنی

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی,

اگر کتابی نخوانی,

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی,

اگر از خودت قدر دانی نکنی.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 3 اسفند 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

شتر گران!

مردی شترش را گم کرده بود. سوگند خورد که اگر شترش را پیدا کند آن را به یک درهم بفروشد. پس از مدتی شتر پیدا شد.

صاحب شتر برای این که به سوگندش عمل کرده باشد، گربه ای را به گردن شتر بست و آن را به بازار برد و برای فروش عرضه کرد. شخصی برای خرید پیش آمد و گفت: شتر را به چه قیمتی می فروشی؟ گفت: یک درهم، مشتری که دید قیمت ارزان است، فوری یک درهم به مرد داد که شتر را بخرد، اما صاحب شتر گفت: شتر را با گربه ای که در گردنش آویزان است می فروشم و قیمت گربه چهار صد درهم است. مشتری گفت: این شتر چه ارزان است اگر چنین قلاده ای در گردن نداشت.

نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

رنج آهنگر

 

که پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش چیزی درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد ...

یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاش‌هایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».

آهنگر بلافاصله پاسخ نداد. او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمی‌فهمید چه بر سر زندگی‌اش آمده.

اما نمی‌خواست دوستش را بی‌پاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که می‌خواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:

«در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».

آهنگر مدتی سکوت کرد، سیگاری روشن کرد و ادامه داد:

«گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سرد، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».

باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

«می‌دانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو می‌برد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها چیزی که می‌خواهم، این است خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو می‌خواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که می‌پسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

فداکاری مادر کلاغ ها

زمستانی سرد بود و کلاغ غذایی نداشت تا جوجه‌هایش را سیر کند؛ گوشت بدنش را می‌کند و می‌داد به جوجه‌ها تا بخورند.

زمستان تمام شد و کلاغ مرد! اما جوجه‌ها نجات پیدا کردند و گفتند:

«آخی خوب شد راحت شدیم از غذای تکراری!»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

انسان خسیس با خوک چه تشابهی دارد؟!

مرد ثروتمندی به کشیشی می گوید:

نمی دانم چرا مردم مرا خسیس می پندارند.

کشیش گفت:

بگذار حکایت کوتاهی از یک گاو و یک خوک برایت نقل کنم.

خوک روزی به گاو گفت: مردم از طبیعت آرام و چشمان حزن انگیز تو به نیکی سخن می گویند و تصور می کنند تو خیلی بخشنده هستی. زیرا هر روز برایشان شیر و سرشیر می دهی.
اما در مورد من چی؟…

من همه چیز خودم را به آنها می دهم از گوشت ران گرفته تا سینه ام را. حتی از موی بدن من برس کفش و ماهوت پاک کن درست می کنند. با وجود این کسی از من خوشش نمی آید. علتش چیست؟

می دانی جواب گاو چه بود؟

جوابش این بود:

شاید علتش این باشد که "هر چه من می دهم در زمان حیاتم می دهم"

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

من اینجا مسافرم

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند و دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده می شد.

جهانگرد پرسید: لوازم منزلتان کجاست؟

زاهد گفت: مال تو کجاست؟

جهانگرد گفت:من اینجا مسافرم.

زاهد گفت: من هم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 18 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

آرزوی سنگتراش ( داستان کوتاه )

 روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد. در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است...

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

داستان : درخت مغرور

 

 

یکی بود یکی نبود غیراز خدا هیچکس نبود. در روزگاران قدیم روی تپه سرسبزی، کاجی بلند و بوتۀ خار کوچکی در کنار هم زندگی می کردند، روزی کاج به خار گفت: - من درخت بلند و قوی هیکل هستم، همه مردم دوستم دارند و زیر سایۀ من دراز می کشند و استراحت می کنند، اما تو یک خار کوچک و زشت هستی که هیچ فایده ای نداری و هیچکس هم به تو نگاه نمی کند.

این حرف خار کوچولو را خیلی ناراحت کرد ولی چیزی نگفت. کاج مغرور وقتی سکوت خار را دید با خنده گفت: - از این که کوچکی غصه می خوری یا از بی مصرف بودن خودت عصبانی هستی؟ خار کوچک گفت: - من نه عصبانی هستم و نه بی مصرف! حتماً خدا اینطور خواسته است که من خار باشم وتو درخت بلند اما فراموش نکن که من هم به مصرف خوراک حیوانات می رسم و گاو و گوسفند با خوردن من شیر می دهند. کاج مغرور گفت: - اگر این حرفها را نزنی که از غصه دق می کنی! فردای آن روز دو مرد تبر به دست به آنجا آمدند، آنها برای ساختن خانه جدیدشان نیاز به چوب داشتند. با تبر درخت کاج را قطع کردند کاج بلند در حالی که می افتاد، ناله می کرد، اشک می ریخت و با خود می گفت: - چه خوب بود که من هم بوتۀ خاری بودم تا کسی این چنین با تبر زندگی را از من نمی گرفت.

بچه های خوب به خاطر داشته باشید که آدمهای مغرور و خودپسند عاقبت خوبی نخواهند داشت

نوشته شده در تاریخ جمعه 6 بهمن 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

در مجالی كه برایم باقیست

 

در مجالی كه برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

كه در آن همواره اول صبح

به زبانی ساده

مهر تدریس كنند

و بگویند خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

آفریننده ماست

مهربانیست كه ما را به نكویی

دانایی

زیبایی

و به خود می خواند

جنتی دارد نزدیك،زیبا و بزرگ

دوزخی دارد-به گمانم-

كوچك و بعید

در پی سودایی ست

كه ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست

در مجالی كه برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

كه خرد را با عشق

علم را با احساس

 

و ریاضی را با شعر

دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس كنند

لای انگشت كسی

قلمی نگذارند

و نخوانند كسی را حیوان

و نگویند كسی را كودن

و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بكند

و به جز از ایمانش

هیچ كس چیزی راحفظ نباید بكند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی بدهند

كه به جز مغز،دل ها را تسخیر كند

از كتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در كلاس انشا

هركسی حرف دلش را بزند

غیر ممكن را از خاطره ها محو كنند

تا،كسی بعد از این

باز همواره نگوید:"هرگز"

وبه آسانی همرنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تكرار شود رنگ را در پاییز تعلیم دهند

 

قطره را در باران

موج را در ساحل

زندگی را در رفتن و برگتن از قله كوه

و عبادت را در خدمت خلق

كار را در،كندو

و طبیعت را در جنگل و دشت

مشق شب این باشد

كه شبی چندین بار

 همه تكرار كنیم:

عدل

آزادی

قانون

شادی...

امتحانی بشود

كه بسنجد ما را

تا بفهمند چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی كه برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

كه در آن آخر وقت

به زبانی ساده

شعر تدریس كنند

و بگویند كه تا فردا صبح

خالق عشق نگهدار شما

 

شادروان مجتبی كاشانی

منبع:كتاب به همین آسانی

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 13 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه

موشی بنام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود که زمستان را بخوبی سپری می کند .

 

یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد وروی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد .

موش آمد و از آقای گاو خواهش کرد که از روی لانه اش بلند شود تا خراب نشود . ولی گاو هیچ توجهی به موش نکرد و گفت : ” تو نیم وجبی به من دستور می دهی که از اینجا بلند شوم . می دانی من کی هستم ، می دانی من چقدر قوی و پر زورم ، حالا برو پی کارت و  بگذار استراحت کنم . “

 

موش دوباره خواهش و التماس کرد ولی فایده ای نداشت و گوش آقا گاو به این حرفها بدهکار نبود . موش پیش خودش فکر کرد ، حالا  که با خواهش کردن مشکلش حل نشده باید کار دیگری بکند .

بعد یکدفعه روی آقا گاو پرید . گاو از خواب بیدار شد و خودش را تکان داد . موش روی گوش گاو پرید و یک گاز محکم  از گوش او گرفت . گاو از جایش بلند شد و شروع به تکان دادن سرش کرد . ولی موش روی زمین پرید و در یک سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست کاری کند.

وقتی گاو دوباره خوابش برد ، موش دم گاو را گاز گرفت و روی درخت پرید .‌گاو از درد بیدار شد .‌خیلی عصبانی بود ، سعی کرد که بالا بپرد و موش را بگیرد تا ادبش کند ولی دستش به او نمی رسید .

موش گفت : ” اگه بازم روی لونه من بخوابی ، گازت می گیرم . “

گاو دید ، چاره ای ندارد جز اینکه  از آنجا برود و جای دیگری بخوابد . گاو پیش خودش گفت : ” فلفل نبین چه ریزه ، بشکن ببین چه تیزه . با این قد و قواره فسقلی اش چه جوری حریف من شد . “

موش با اینکه خیلی کوچکتر از گاو بود توانست مشکلش را حل کند .

پس کارآیی هر کس و هر چیز به قدو قواره اش نیست ، مثل فلفل قرمز ،‌با اینکه کوچک است ولی وقتی می خوریم از بس تند است دهانمان می سوزد .         


نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

دوستی خاله خرسه


 

 یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود . پیرمردی در دهی دور در باغ بزرگی زندگی می کرد . این پیرمرد از مال دنیا همه چیز داشت ولی خیلی تنها بود ،‌ چون در کودکی پدر و مادرش از دنیا رفته بود و خواهر و برادری نداشت . او به یک شهر دور سفر کرد تا در آنجا کار کند . اوایل ، چون فقیر بود کسی با او دوست نشد و هنگامیکه او وضع خوبی پیدا کرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون می دانست که دوستی آنها برای پولش است

یک روز که دل پیرمرد از تنهائی گرفته بود به سمت کوه رفت . در میان راه یک خرس را دید که ناراحت است . از او علت ناراحتیش را پرسید . خرس جواب داد : ” دیگر پیر شده ام ، بچه هایم بزرگ شده اند و مرا ترک کرده اند و حالا خیلی تنها هستم . “

وقتی پیرمرد داستان زندگیش را برای خرس گفت ، آنها تصمیم گرفتند که با هم دوست شوند .

مدتها گذشت و بخاطر محبتهای پیرمرد ، خرس او را خیلی دوست داشت . وقتی پیرمرد می خوابید خرس با یک دستمال مگسهای او را می پراند . یک روز که پیرمرد خوابیده بود ، چند مگس سمج از روی صورت پیرمرد  دور نمی شدند و موجب آزار پیرمرد شدند .

عاقبت خرس با وفا خشمگین شد وبا خود گفت : ” الان بلائی سرتان بیاورم که دیگر دوست عزیز مرا اذیت نکنید . “

و بعد یک سنگ بزرگ را برداشت و مگسها را که روی صورت پیرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و سنگ را محکم پرت کرد .

و بدین ترتیب پیرمرد جان خود را در راه دوستی با خرس از دست داد .

و از اون موقع در مورد دوستی با فرد نادانی که از روی محبت موجب آزار دوست خود می شود این مثل معروف شده که می گویند ”‌دوستی فلانی مثل دوستی خاله خرسه است . “

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 12 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

● احوال‌پرسی شیمیایی!!!



احوال‌پرسی شیمیایی!!!

 

سلامی چو بوی خوش هیدروکربنهای آروماتیک برشما که قلبهایتان همچون فلزات قلیایی الکترون های وجودتان را سخاوتمندانه به ما بخشیدند و مستحکم ترین پیوندقلبی را ایجاد کردند ، ما از با شما بودن چیزی فراتر از استوکیومتری زندگی ومولاریته شادیها آموختیم امیدواریم محلول زندگی تان همواره شفاف و معادلات زندگی تان پیوسته موازنه و محلول زندگی تان از محبت فراسیرشده باشد با بیشترین درصد خلوص دوستتان داریم وبا بالاترین غلظت برای شما آرزوی سلامتی داریم

نوشته شده در تاریخ دوشنبه 4 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

سخنی با خدا به زبان ریاضی


خدایا! شکر که تو را حدی برایت متصور نیست. سپاس تو را که بی نهایت مهربانی و بی شمار پاک خدایا! حمد و سپاس از آن توست که محیطی بر تمام عالم و تو تکیه گاهی بر تمام موجودات. خداوندا! بنده ای هستم سراپا تقصیر که وجودم بر محور حیات در محاصره پیکانهای شیاطین است.
خدایا! دستم را بگیر که من کسری از توأم و وجودم از آن توست و همه مرا به نام تو می شناسند که من مشتقی از حد بی انتهای توام.
پروردگارا! ....

پروردگارا! ببخشای مرا آن لحظه که من بر عمودی غیر از تو تکیه می کنم و همه ستون ها ناپایدارند وقتی تو نباشی.

بارالها! نمی خواهم فقط محیط زندگی ام از نام و یاد تو پر شود که من طالب آنم که مساحت وجودم از تو پر شود.

معبودا! تو آن قدر گویایی که من از وصف تو ناتوانم بند بند وجودم از شعاع نور توست که گرم و روشن می شود. من می خواهم به تو برسم بدون آنکه لحظه ای بیم تقسیم و تردید داشته باشم.
الها! قلبم از فرآورده هایی انباشته شده که گاه تراکمی از نادرست هاست.
خدایا! من چون مثلثی هستم که می خواهم زاویه کارهایم قایم به وتری باشد که نام تو بر تارک آن نقش بسته باشد.
خدایا! می خواهم از ۱۰۰
درصد زندگی تو آن را پرکنی وقتی تقسیم می کنند تو باشی وقتی جمع می شوم تو شوی و آن گاه که مرا ضرب می کنند حاصل آن تو یعنی بی نهایت باشی اما مباد آن لحظه که منهای تو باشم.
خداوندا! آن روز را برسان که روح و جسم در تقارن هم و در موازی دستورات تو باشد.
بارالها! در روز معاد ترازوی اعمال مرا آن سان کن که کفه خوبی هایش ولو به ذره ای سنگین تر از اعمال ناشایستم باشد.
پروردگارا! مرا کمک کن، قلبم و جانم آن قدر وسیع شود که هکتار هکتار آن را بذر دوستی بکارم و مهربانی درو کنم.
خداوندا! تمام اعمال نیکم را به توان (n) برسان و آنها را هدیه می کنم به مساحت ۸+۶
تنی که گل وجودم از آنها سرشته شده است.
بارالها! ۱۰۳*(۲*۶۲) صلوات بر ۳-۸
نور مقدسی که آدم به نام آنها توبه نمود.
خدایا مرا ببخشای و در دایره زندگی مرا حیران خودت کن!

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

بدا به حال روس!داستان تاریخی

قربان! شمشیر مكش كه عالم خراب خواهد شد
گویند در جنگ دوم روس و ایران وقتی قشون روس به تبریز وارد شد و مصمم بود به سمت میانه حركت كند، دولت ایران خود را در مقابل كار تمام شده ای دید و ناچار شد شرایط صلحی كه دولت روس املا می كرد بپذیرد. فتحعلی شاه برای اعلان ختم جنگ و تصمیم دولت در بستن پیمان آشتی، سلاحی خبر كرد. قبلا به جمعی از خاصان دستوراتی راجع به اینكه در مقابل هر جمله ای از فرمایشات شاه چه جواب هایی باید بدهند داده شده بود و همگی نقش خود را روان كرده بودند.
شاه بر تخت جلوس كرد و دولتیان سرفرود آوردند. شاه به مخاطب سلام، خطاب كرد و فرمود: اگر ما امر دهیم كه ایلات جنوب با ایلات شمال همراهی كنند و یكمرتبه بر روس منحوس بتازند و دمار از روزگار این قوم بی ایمان برآورند چه پیش خواهد آمد؟ مخاطب سلام كه در این كمدی نقش خود را خوب حفظ كرده بود تعظیم سجده مانندی كرد و گفت:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» شاه مجددا پرسید:«اگر فرمان قضا جریان شرف صدور یابد كه قشون خراسان با قشون آذربایجان یكی شود و تواما بر این گروه بی دین حمله كنند چطور؟» جواب عرض كرد:«بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!»
اعلیحضرت پرسش را تكرار كردند و فرمودند:«اگر توپچی های خمسه را هم به كمك توپچی های مراغه بفرستیم و امر دهیم كه با توپ های خود تمام دار و دیار این كفار را با خاك یكسان كنند چه خواهد شد؟» باز جواب: «بدا به حال روس!! بدا به حال روس!!» تكرار شد و خلاصه چندین فقره از این قماش اگرهای دیگر كه تماما به جواب یكنواخت بدا به حال روس مكرر تایید می شد رد و بدل شد.
شاه تا این وقت روی تخت نشسته پشت خود را به دو عدد متكای مروارید دوز داده بود. در این موقع دریای غضب ملوكانه به جوش آمد و روی دوكنده زانو بلند شد شمشیر خود را كه به كمر بسته بود به قدر یك وجبی از غلاف بیرون كشید و این دو شعر را كه البته زاده افكار خودش بود به طور حماسه با صدای بلند خواند:
كشم شمشیر مینایی / كه شیر از بیشه بگریزد
زنم بر فرق پسكوویچ / كه دود از پطر برخیزد
مخاطب سلام با دو نفر كه در یمین و یسارش رو به روی او ایستاده بودند خود را به پایه عرش سایه تخت قبله عالم رساندند و به خاك افتادند و گفتند:«قربان مكش، مكش كه عالم زیر و رو خواهد شد.» شاه پس از لمحه ای سكوت گفت:«حالا كه اینطور صلاح می دانید ما هم دستور می دهیم با این قوم بی دین كار به مسالمت ختم كنند.»

نوشته شده در تاریخ یکشنبه 3 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

نماز

یکی از دوستام تعریف می كرد:

 مامانم وقتی نماز میخونه با هر الله اكبر بلندی كه میگه یه منظور داره،

اون موقعه من چك می كنم:

زیر گاز خاموش باشه،

كسی در میزنه،

چراغ جایی روشن نمونده باشه و...!

یه روز با وجود این كه تمام اینارو چك كرده بودم بازم الله اكبر ادامه داشت،

وقتی نمازش تموم شد با عصبانیت گفت:

مگه كوری نمیبینی گرممه میگم کولر رو روشن كن

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

مراقب قلب‌ها باشیم

وقتی تنهاییم، دنبال دوست می‌گردیم، پیدایش که کردیم، دنبال عیب‌هایش می‌گردیم و وقتی که از دست دادیمش، دنبال خاطراتش می‌گردیم و همچنان تنها می‌مانیم.

 


هیچ‌چیز آسان‌تر از قلب نمی‌شکند. (ژان پل سارتر) ...

پس مواظب قلب آنهایی که دوستشان داریم باشیم .

نوشته شده در تاریخ شنبه 2 دی 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

داستان چنگیزخان مغول و شاهین پرنده


یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
آن روز با وجود تمام شور و هیجان گروه، شکاری نکردند. چنگیزخان مایوس به اردو برگشت، اما برای آنکه ناکامی اش باعث تضعیف روحیه ی همراهانش نشود، از گروه جدا شد و تصمیم گرفت تنها قدم بزند.
بیشتر از حد در جنگل مانده بودند و نزدیک بود خان از خستگی و تشنگی از پا در بیاید. گرمای تابستان تمام جویبارها را خشکانده بود و آبی پیدا نمی کرد، تا اینکه رگه ی آبی دید که از روی سنگی جاری بود. خان شاهین را از روی بازویش بر زمین گذاشت و جام نقره ی کوچکش را که همیشه همراهش بود، برداشت. پرشدن جام مدت زیادی طول کشید، اما وقتی می خواست آن را به لبش نزدیک کند، شاهین بال زد و جام را از دست او بیرون انداخت.
چنگیز خان خشمگین شد، اما شاهین حیوان محبوبش بود، شاید او هم تشنه اش بود. جام را برداشت، خاک را از آن زدود و دوباره پر کرد.
اما جام تا نیمه پر نشده بود که شاهین دوباره آن را پرت کرد و آبش را بیرون ریخت. چنگیزخان حیوانش را دوست داشت، اما می دانست نباید بگذارد کسی به هیچ شکلی به او بی احترامی کند، چرا که اگر کسی از دور این صحنه را می دید، بعد به سربازانش می گفت که فاتح کبیر نمی تواند یک پرنده ی ساده را مهار کند.
این بار شمشیر از غلاف بیرون کشید، جام را برداشت و شروع کرد به پر کردن آن. یک چشمش را به آب دوخته بود و دیگری را به شاهین. همین که جام پر شد و می خواست آن را بنوشد، شاهین دوباره بال زد و به طرف او حمله آورد. چنگیزخان با یک ضربه ی دقیق سینه ی شاهین را شکافت.
ولی دیگرجریان آب خشک شده بود. چنگیزخان که مصمم بود به هر شکلی آب را بنوشد، از صخره بالا رفت تا سرچشمه را پیدا کند. اما در کمال تعجب متوجه شد که آن بالا برکه ی آب کوچکی است و وسط آن، یکی از سمی ترین مارهای منطقه مرده است. اگر از آب خورده بود، دیگر در میان زندگان نبود. خان شاهین مرده اش را در آغوش گرفت و به اردوگاه برگشت. دستور داد مجسمه ی زرینی از این پرنده بسازند و روی یکی از بال هایش حک کنند:
یک دوست، حتی وقتی کاری می کند که دوست ندارید، هنوز دوست شماست.

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 21 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

آزمایشگاه ادیسون

متن حكایت

ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد. این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند كه آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتاً كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است. آنها تقاضا داشتند كه موضوع به شكل مناسبی به اطلاع پیرمرد رسانده شود.

پسر با خود اندیشید كه احتمالاً پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با كمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند. پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: «پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی! حیرت آور است! من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است. وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت. نظر تو چیست پسرم؟»

پسر حیران و گیج جواب داد: «پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟ چطور میتوانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای!»

پدر گفت: «پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مأمورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد. در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم. الآن موقع این كار نیست. به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت.»

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجدداً در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراعات بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع كرد.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

بگو چه می بینی؟

متن حكایت

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند.

نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار كرد و گفت: «نگاهی به آن بالا بینداز و بگو چه می بینی؟»

واتسون گفت: «میلیون ها ستاره.»

هولمز گفت: «چه نتیجه ای می گیری؟»

واتسون گفت: «از لحاظ روحانی نتیجه می گیریم كه خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم. از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم كه زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد. از لحاظ فیزیكی نتیجه می گیریم كه مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید سه نیمه شب باشد.

شرلوك هلمز قدری فكر كرد و گفت: «واتسون تو احمقی بیش نیستی. نتیجه اول و مهمی كه باید بگیری این است كه چادر ما را دزدیده اند!»

شرح حكایت

در زندگی همه ما گاهی اوقات، بهترین و ساده ترین جواب و راه حل وجود دارد ولی این قدر به دور دست ها نگاه می كنیم یا سعی می كنیم پیچیده فكر كنیم كه آن جواب ساده را نمی بینیم.

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

شما را چگونه می شناسند؟

 حكایت

آلفرد نوبل از جمله افراد معدودی بود كه این شانس را داشت تا قبل از مردن، آگهی وفاتش را بخواند!

زمانی كه برادرش لودویگ فوت شد، روزنامه‌ها اشتباهاً فكر كردند كه نوبل معروف (مخترع دینامیت) مرده است. آلفرد وقتی صبح روزنامه ها را می‌خواند با دیدن تیتر صفحه اول، میخكوب شد: «آلفرد نوبل، دلال مرگ و مخترع مر‌گ آورترین سلاح بشری مرد!»

آلفرد، خیلی ناراحت شد. با خود فكر كرد: «آیا خوب است كه من را پس از مرگ این گونه بشناسند؟»

سریع وصیت نامه‌اش را آورد. جمله‌های بسیاری را خط زد و اصلاح كرد. پیشنهاد كرد ثروتش صرف جایزه‌ای برای صلح و پیشرفت‌های صلح آمیز شود. امروزه نوبل را نه به نام دینامیت، بلكه به نام مبدع جایزه صلح نوبل، جایزه‌های فیزیك و شیمی نوبل و ... می‌شناسیم. او امروز، هویت دیگری دارد.

یك تصمیم، برای تغییر یك سرنوشت كافی است!


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

بهترین شمشیرزن كیست؟

متن حكایت

جنگجویی از استادش پرسید: «بهترین شمشیرزن كیست؟»

استادش پاسخ داد: «به دشت كنار صومعه برو. سنگی آنجاست. به آن سنگ توهین كن.»

شاگرد گفت: «اما چرا باید این كار را بكنم؟ سنگ پاسخ نمی دهد.»

استاد گفت: «خوب با شمشیرت به آن حمله كن.»

شاگرد پاسخ داد: «این كار را هم نمی كنم. شمشیرم می شكند و اگر با دست هایم به آن حمله كنم، انگشتانم زخمی می شوند و هیچ اثری روی سنگ نمی گذارد. من این را نپرسیدم. پرسیدم بهترین شمشیرزن كیست؟»

استاد پاسخ داد: «بهترین شمشیرزن، به آن سنگ می ماند، بی آنكه شمشیرش را از غلاف بیرون بكشد، نشان می دهد كه هیچ كس نمی تواند بر او غلبه كند.»

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

هر اندازه كه بتوانی

روزی تصمیم گرفتم كه دیگر همه چیز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگی ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرین بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: «آیا می‏ توانی دلیلی برای ادامه زندگی برایم بیاوری؟»

جواب ‏او مرا شگفت زده كرد. او گفت: «آیا درخت سرخس و بامبو را می بینی؟»

پاسخ دادم: «بلی.»

فرمود: ‏«هنگامی كه درخت بامبو و سرخس را آفریدم، به خوبی از آنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دیر زمانی نپایید كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمین را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع امید نكردم. در دومین سال سرخسها بیشتر ‏رشد كردند و زیبایی خیره كننده ای به زمین بخشیدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم. در سالهای سوم و چهارم نیز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع امید نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمایان شد. در ‏مقایسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بیش از 100 فوت ‏رسید. 5 سال طول كشیده بود تا ریشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ریشه هایی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نیاز داشت را فراهم می ‏كرد.»

‏خداوند در ادامه فرمود: «آیا می‏ دانی در تمامی این سالها كه تو درگیر مبارزه با ‏سختی ها و مشكلات بودی در حقیقت ریشه هایت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی این مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم. ‏هرگز خودت را با دیگران ‏مقایسه نكن. بامبو و سرخس دو گیاه متفاوتند اما هر دو به زیبایی جنگل كمك می كنند. ‏زمان تو نیز فرا خواهد رسید تو نیز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!»

‏از او پرسیدم: «من ‏چقدر قد می‏ كشم.»

‏در پاسخ از من پرسید: «بامبو چقدر رشد می كند؟»

جواب دادم: «هر ‏چقدر كه بتواند.»

‏گفت: «تو نیز باید رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی.»


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 1 آذر 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

سخنان روز

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند ، هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی . . .
اخرین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن . . .
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار ، که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست . . .

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده ، ممکن است آزاد باشد

ولی راه به جائی نخواهد برد . . .

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد

صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . .


مثل ساحل آرام باش ، تا مثل دریا بی قرارت باشند . . .
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود
وقتی از شادی به هوا میپری ، مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه . . .

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود

شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .



نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 آبان 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

سخن روز

خوب گوش کردن را یاد بگیریم…

گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند . . .


هیچ گاه از دوست داشتن انصراف نده ، حتی اگه بهت دروغ گفت

بازم بهش فرصت جبران را بده . . .


هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم

به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم . . .


مهم بودن خوبه ولی خوب بودن خیلی مهم تره . . .


علف هرز چیه؟؟!

گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده . . .


تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است

پس همیشه امید داشته باش . . .

نوشته شده در تاریخ سه شنبه 30 آبان 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

سخن

چهار چیز است که نمی توان آنها را باز گرداند

1- سنگ پس از انداختن 

2- حرف پس از گفتن

3- موقعیت پس از از پایان یافتن

4- زمان پس از گذشتن


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

یک سخن

دانشجویی به استادش گفت:

 استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.

استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟

دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.

استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!


نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات() 

نکات آموزنده

مردان بزرگ اراده می کنند و مردان کوچک آرزو

تلاش کنیم ندیده ها را ببینیم ، دیدن آنچه که همه می بینند هنر نیست

فقیر آن نیست که کم دارد ، بلکه آن است که بیشتر می طلبد

بزرگترین اشتباه آن است که انسان از اشتباه کردن بترسد

برای آدم های فعال 7 روز هفته دارای 7 امروز است و برای آدم های تنبل 7 روز هفته دارای 7 فردا

ماموریت ما در زندگی بی مشکل زندگی کردن نیست ، با انگیزه زندگی کردن است

حسین (ع) آخرین نمازش را هم اول وقت خواند

به خدا توکل کن ، کفایتت می کند

برای پناهندگی به درگاه خدا نیاز به ویـزا نیست

دیگر به خدا نمی گویم مشکل بزرگی دارم ، به مشکلم می گویم خدای بزرگی دارم

داشتن هیچ چیز به بهای معصیت خدا نمی ارزد

نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 17 آبان 1391    | توسط: مظفر کریمی    | طبقه بندی: ادبی،     |
نظرات()